من با يک سؤال کليشهاي و تکراري شروع ميکنم؛ چون گاهي اوقات آدم مجبور است حتي بديهيات را تکرار کند! دربارهي نياز کودک و نوجوان به ادبيات کودک و نوجوان بگوييد.
اگر کودک و نوجوان داريم، ادبياتش را هم ميخواهيم؛ همانطور که لباس کودکانه و نوجوانانه ميخواهيم، مدرسهي کودکانه و نوجوانانه ميخواهيم، تفريحات و آموزشهاي کودکانه و نوجوانانه ميخواهيم، ادبيات کودکان و نوجوانان هم ميخواهيم. بيش از 50 درصد جمعيت کشور ما کودک و نوجوان هستند.
قرار است ادبيات کودک و نوجوان با کودک و نوجوان ما چه کند؟
قرار است نيازشان به ادبيات را پاسخ بدهد، خواندنيهاشان را تأمين کند، جاذبه و علاقه نسبت به مطالعه را در دل بچهها ايجاد کند، بچهها را با دنياي کتاب آشنا کند، تربيتشان کند. من 16-17 سال است که با چهار هدف دارم براي بچهها کار ميکنم؛ يکي اينکه ميخواهم بچهها را شاد کنم، چون واقعاً گاهي بچههاي ما بچههاي غمگيني هستند، جامعهي ما جامعهي غمگيني است. تا شادي نباشد، انرژي براي حرکت وجود ندارد. يکي از هدفهاي بزرگ من در دو دههي گذشته اين بوده که بچهها را شاد کنم. يکي هم اين بوده که به بچهها کمک کنم تا روي پاي خودشان بايستند، متکي به نفس باشند. ديگر اينکه قدرت خلاقيت داشته باشند، و بالاخره اينکه توان تحمل ديگران را پيدا کنند و به عقايد ديگران احترام بگذارند.
مسلماً ديگراني هم که در اين عرصه فعاليت ميکنند دنبال اهداف مقدسي هستند و ميخواهند بچه ها را براي آينده و براي زندگي درست در آينده آماده کنند.
ادبيات کودک و نوجوان ما تا چه اندازه توانسته به هدفهايي از اين دست برسد؟
ببينيد، ما متأسفانه در کشورمان برنامهريزي کلان فرهنگي نداريم، مهندسي فرهنگي نداريم، هيچکس در اين مملکت نميتواند بگويد قرار است بچههاي کشور ما در ده سال آينده به فلانجا برسند، تا بعد ببينيم ادبيات کودک و نوجوان ما در مسير اين مهندسي فرهنگي چه ميکند. معتقدم اگر همين امروز همهي کتابهاي کودکان و نوجوانان را هم جمع کنند خيلي اتفاقي نميافتد. اصلاً جايي به درستي تعريف نشده که نياز به کتاب و کتابخواني چهقدر است و چه بايد بکنيم تا به اين نياز پاسخ داده شود.
مثلاً چند سال پيش برنامههايي در راديو و تلويزيون بود با موضوع قصهگويي براي بچهها و تأثيرات قصهگويي بر بچهها، اما مدير کجفهمي پيدا شد و برنامه را تعطيل کرد. هرچه هم دستاندرکاران نامه نوشتند، گفتند: نه!... سياسي هم نبود، «شب بهخير کوچولو» که ديگر سياسي نميشود!
ميگويند وقتي سلمانيها کاري نداشته باشند، سر همديگر را ميتراشند، مديري هم که کاري براي انجام دادن نداشته باشد شروع ميکند به خرابکاري!
وقتي برنامههاي کلان فرهنگي وجود داشته باشد، مأموريت هر جايي و هر کسي مشخص ميشود، جاي «شب بهخير کوچولو» هم مشخص ميشود، اما وقتي نباشد فقط خانوادههاي فرهنگي و فهميده ميفهمند کتاب کودک کجا به درد ميخورد، قصهگويي کجا به درد ميخورد؛ اگر باشد، از آن استفاده ميکنند، نباشد؛ رنجش را ميکشند.
اينکه پرسيدي ادبيات کودک و نوجوان چه پاسخي داده، ميخواهم بگويم چيزي از ما نخواستند که ما پاسخ بدهيم، فقط هر کس براي خودش هدفي در نظر گرفته و آن را تعقيب ميکند. بعضي هم در اين وادي به دنبال پول هستند؛ اينقدر کتابهاي الکي و مزخرف در دکههاي روزنامهفروشي ميبينيد که تخريبکنندهي ادبيات اين مملکت هستند، هيچکس هم جلودارش نيست؛ باز هم براي اينکه برنامهريزي نداريم، مهندسي فرهنگي نداريم. آنها هم به پولشان ميرسند.
براي بودن آن برنامهريزي کلان فرهنگي که ميگوييد وجود ندارد، چاره چيست؟
من اصلاً الان نااميدانه ميگويم که هيچ چارهاي ندارد. ببينيد، يک چشمانداز بيستساله در اين مملکت تعريف شده و ميخواستند براي همه چيز برنامهريزي کنند که ما در بيستسال آينده بايد به کجا برسيم. سياسيمردان هم گاهي در تلويزيون ميگويند که ما مثلاً به نسبت چشمانداز يا فلان برنامهي پنجساله، اينقدر درصد در فلان موضوع جلو هستيم؛ من هميشه ميگويم چرا بايد جلو باشيد؟ وقتي برنامهريزي شده، ديگر جلو بودن معني ندارد، بايد با برنامه پيش برويم، وقتي که شما رفتيد جلو، يکي ديگر عقب مانده است.
اصلاً در بعضي جاها برنامهاي وجود ندارد. من با قاطعيت ميگويم که ما در حال حاضر هيچ برنامهاي براي رساندن بچههايمان از نقطهي يک به نقطهي دو در بيستسال آينده نداريم.
حالا ميپرسيد چهکار بايد بکنيم، نميدانم! يک زماني خيلي غصه ميخوردم، بعد گفتم چرا بايد غصه بخورم؟ من دارم حقوق بازنشستگيام را ميگيرم، آن هم بابت سيسال کاري که کردم، تنها کاري که ميتوانم بکنم اين است که بر اساس وظيفهي شخصي، ديني و وجداني خودم با اهدافي که دارم، براي بچهها کار کنم و کتاب توليد کنم.
ببينيد، کشورهاي عقبافتادهاي مثل مصر، براي اينکه سطح مطالعه در کشورشان بالا برود، برنامههاي فرهنگي هفتساله و دهساله و پانزدهساله ريختهاند و پايش هم ايستادهاند و عمل کردهاند.
مگر ميشود براي گسترش مطالعه در اين مملکت يک برنامه ريخت و فقط گفت کانون پرورش فکري، تو اجرا کن! يا آموزش و پرورش، تو اجرا کن!؟ ارشاد هم بايد بيايد، حوزهي هنري هم بايد بيايد، صدا و سيما هم بايد بيايد، تا آن برنامه اجرا شود، آن وقت ميشود يک برنامهي کلان فرهنگي.
در سطح استان کرمان هم فکر ميکنم تشکل يا انجمني که دستکم بتواند در عرصهي ادبيات کودک و نوجوان به صورت مداوم، گسترده و اثرگذار فعاليت کند، به وجود نيامده. با اين کمبود چه ميتوان کرد؟
اگر اينجا يک کارگاه آموزشي داير و دايمي -مثلاً يکساله- شکل بگيرد ميتوان کار را از همان کارگاه آغاز کرد.
مثلاً در قم، مجلهي کودک و نوجوان توليد ميشود؛ «پوپک» و «سلام بچهها» و دوسهتاي ديگر، اين نشريهها را که ورق ميزني، چيزي از نشريات تهران کم ندارند، معمولاً اصراري هم ندارند که نويسندگان تهراني برايشان بنويسند، چون همهي عوامل توليد کار را در شهرشان دارند؛ شاعر، نويسنده، نقاش، تصويرگر، ويراستار، چاپخانه و... ميتوانند نشريهشان را هم به همهي کشور صادر کنند و بفروشند. چرا در آن شهر اين اتفاقها افتاده؟ به نظر من، اين برميگردد به اتفاقي که اوايل انقلاب افتاد و به اين فکر افتادند که طلبهها هم بايد ادبيات کودک و نوجوان ياد بگيرند، مثلاً برنامهي آقاي راستگو در همان راستا بود، مربي تربيت ميکردند و...
تا اينکه قرار شد کارگاههاي آموزشي ادبيات کودک و نوجوان در قم برگزار شود. خدا رحمت کند نادر ابراهيمي را، مرتب از تهران به قم ميرفت و آموزش ميداد، من هم ميرفتم، و به هر شکلي هم که بود ميرفتيم. حاصل چه شد؟ ممکن است از تمام طلبههايي که آن روزگار در آن کارگاهها شرکت ميکردند يک نفر هم در اين عرصه موفق نشده باشد، اما... چند روز پيش جلسهي دفاع پاياننامهي دانشجويي بود در دانشگاه تهران، که من هم استاد مشاورش بودم، آقاي دکتر صابر امامي يکي از داوران آن جلسه بود که سالها با هم آشنا و رفيق هستيم، آن روز حرفي زد که خيلي برايم جالب بود، گفت: من حدود بيست سال پيش به عنوان يک طلبه در کلاسهايي که آقاي رحماندوست در قم تشکيل ميداد شرکت ميکردم.
الان صابر امامي خودش در عرصهي ادبيات آدم مرجعي است، قابل احترام است، اگرچه ادبيات کودک و نوجوان را رها کرده و به راه ديگري رفته اما ميخواهم بگويم برگزاري کارگاههايي که گفتم، باعث ميشود پنجشش نفر ته غربال بمانند و خودشان راه را ادامه بدهند.
در کرمان هم اگر کساني هستند که ميخواهند در اين وادي فعاليت کنند، بايد جمع شوند و در کلاسهاي مستمر و مداومي شرکت کنند تا هستههايي براي کار در عرصهي ادبيات کودک و نوجوان به وجود بيايد. اين اتفاقي است که در شيراز هم افتاده، کمکم کار را شروع کردند و الان پژوهشگاه ادبيات کودکان در آن شهر است، مقطع کارشناسي ارشد ادبيات کودک و نوجوان را در دانشگاه شيراز دارند و...
ما چند سال پيش برنامههاي خيلي بزرگي داشتيم که کرمان به پايتخت فرهنگي کودکان و نوجوانان ايران تبديل شود؛ استاندار، شهردار و مدير کل ارشاد آن روز کرمان هم برنامهريزيهاي مفصلي داشتند تا به اين هدف بزرگ برسيم، اما با تغييراتي که پيش آمد همه چيز به هم خورد و برنامهريزي و سرمايهگذاري انجام شده هم از دست رفت. چهار سال بعد دوستان وزارت ارشاد فهميدند اشتباه کردند و سراغ من آمدند تا کار را ادامه بدهيم، اما من ديگر حال و حوصلهاش را نداشتم. اگر همان پنج سال پيش که قرار بود آن اتفاق بيفتد، ميافتاد الان ديگر کرمان به آن جايگاه و پايگاه تبديل شده بود و نيازي هم به حال و حوصلهي امثال من نبود.
اين است که بايد استاندار، شهردار، ارشاد، حوزهي هنري و... همه جمع شوند و همه با هم از کار حمايت کنند -مخصوصاً به لحاظ اقتصادي- و با يک مؤسسه يا يک شخص که ميتواند اين کار را انجام بدهد، قرارداد ببندند تا برنامههاي کارگاهي برگزار شود و آن هستهي مرکزي شکل بگيرد. بعداً اگر کار هم از سوي آنها رها شد مهم نيست، چون همان هسته با آموزشهايي که ديده، کار و طرح را ادامه خواهد داد.
دربارهي طرحي که گفتيد چند سال پيش قرار بود در کرمان اجرا شود، توضيح بدهيد.
ببينيد، قرار بود کرمان بشود پايگاه فرهنگي کودک و نوجوان ايران و در اين راستا چندين اتفاق خوب بيفتد؛ قرار بود يک پارک کودکانه و نوجوانانه که در ايران بينظير باشد ساخته شود، چند ناشر کتاب کودک و نوجوان از کرمان به ايران اثر بفرستند و آنقدر قوي باشند که آثار را از سراسر ايران جذب کنند و در کرمان چاپ کنند، قرار بود يک نمايشگاه دايمي کتاب و محصولات فرهنگي در کرمان داير شود، يک کتابخانهي تخصصي کتاب کودک و نوجوان راهاندازي شود، قرار بود در کنار اين کتابخانه، فضاي کوچک و مناسبي ايجاد شود تا براي انجام پژوهش در عرصهي ادبيات کودک و نوجوان در اختيار دانشجويان و محققان قرار بگيرد، قرار بود رشتهي ادبيات کودک و نوجوان در دانشگاه کرمان پايهگذاري شود، حتي بحث اينکه کارخانههاي اسباببازيسازي در اينجا احداث شود مطرح بود.
برنامه خيلي جدي بود و حتي – اگر اشتباه نکنم– نقشههاي اوليهي پارک و يک ساختمان چهار طبقه که قرار بود مرکز فرهنگي کودک و نوجوان باشد، را شهرداري کرمان براي من فرستاد. اما ناگهان همهي کارها خوابيد، چون برنامهريزي کلان فرهنگي نداريم و با تغيير مديريتها، کارهاي فرهنگي به تعطيلي ميانجامد.
آينده را چگونه ميبينيد؟ آيا ميشود قدري اميدوارانهتر صحبت کرد؟
با تصميم نميشود اميدوار شد، مثل اين ميماند که مجري تلويزيون ميگويد: پنجره را باز کنيد! شاد باشيد! بخنديد!... خب طرف قرض دارد، صاحبخانه بالاي سرش ايستاده، ميگويد: پنجرهات را ببند!
البته من با همهي اين حرفهايي که ميزنم، بيش از 160 کتاب نوشتهام، تيراژ کتابهاي من بالاي هفت ميليون نسخه شده، و هنوز هم دارم با همان چهار هدفي که گفتم به شدت کار ميکنم. پس نااميد نيستم. من از سياسيمردان نااميدم، آنها را آدمهاي کجفهمي در حيطهي فرهنگ ميبينم، به همين دليل ميگويم ما بايد خودمان کار کنيم و داريم کار ميکنيم؛ بحث اميد يا نااميدي نيست، فقط برنامههاي کلان فرهنگي نميتوانيم داشته باشيم، چون برنامهي کلان فرهنگي نياز به درک و فهم سياستمردان و برنامهريزي آنها دارد. اما اين دليل نميشود که ادبيات کودکان نداشته باشيم. همين پارسال کتاب «قصهي دوتا لاکپشت تنها»ي من در ايتاليا کتاب سال شد، همينجا توليد شد و به آنجا رفت. اگر نااميد بودم که نمينشستم کتاب توليد کنم، اگر نااميد بودم به دنبال ترجمه و عرضهي کتابها در ديگر کشورها نبودم، من اميدي به اينکه برنامهريزي اساسي در عرصهي فرهنگ و ادبيات کودک و نوجوان انجام شود ندارم، اما کار کردن را تکليف خودم ميدانم.
اين که اميد داشتهباشي در محلهات مسجدي بسازند و پيشنماز خوشرو و باسوادي هم باشد و تو با اهل محله در آن مسجد جمع شويد و نماز بخوانيد و از حال هم باخبر شويد، اميد شيرين و زيبايي است، اما اگر شعور ساخت آن مسجد و حضور آن پيشنماز در محلهات نبود، اين باعث نميشود که تو نمازت را به تنهايي نخواني، و مطمئن باش نمازي که ميخواني، آنقدر انرژي مثبت دارد که همسايهها را هم تحت تأثير قرار دهد.
مجتبی احمدی